صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 24

موضوع: شعرهايي كه خيلي دوست دارم

  1. #1
    Behrooz
    Guest

    شعرهايي كه خيلي دوست دارم

    برخي از اشعار شاعران بسيار زيبا هستند و حاوي مفاهيم جالب . براي هر انساني با توجه به روحيات و تفكرات ، برخي شعرها مي تونه جذاب باشه

    تعدادي از شعرهايي را كه خيلي دوست دارم در اين تاپيك قرار ميدم . شايد براي دوستان هم جذاب باشه

  2. #2
    Behrooz
    Guest

    پاسخ : شعرهايي كه خيلي دوست دارم

    شعر سلام از شاعر خوب كشورمان
    سيد علي صالحي

    سلام ، حال همه ما خوب است ،
    ملالي نيست جز گم شدن گاه به گاه خيالي دور ،
    كه مردم به آن شادماني بي سبب مي گويند .
    با اين همه عمري اگر باقي بود ، طوري از كنار زندگي مي گذرم
    كه نه زانوي آهوي بي جفت بلرزد نه اين دل ناماندگار بي درمان !
    تا يادم نرفته است بنويسم ، حوالي خوابهاي ما سال پرباراني بود .
    مي دانم هميشه حياط آنجا پر از هواي تازه بازنيامدن است
    اما تو لااقل ، حتي هر وهله ، گاهي ، هر از گاهي
    ببين انعكاس تبسم رويا ، شبيه شمايل شقايق نيست !
    راستي خبرت بدهم ؛ خواب ديده ام خانه اي خريده ام
    بي پرده ، بي پنجره ، بي در ، بي ديوار . . . هي بخند !
    بي پرده بگويمت ، فردا را به فال نيك خواهم گرفت
    دارد همين لحضه يك فوج كبوتر سپيد ، از فراز كوچه ما مي گذرد
    باد بوي نامه هاي كسان من مي دهد
    يادت مي آيد رفته بودي خبر از آرامش آسمان بياوري ! ؟
    نه ري را جان !
    نامه ام بايد كوتاه باشد ، ساده باشد ، بي حرفي از ابهام و آينه ،
    از نو برايت مي نويسم
    حال همه ما خوب است
    امـــــا تـــــو بــــــاور مــــــكـــن ! ! !

  3. #3
    Behrooz
    Guest

    پاسخ : شعرهايي كه خيلي دوست دارم

    روز مبادا

    شادوران قيصر امين پور



    روز مبادا

    وقتی تو نيستی
    نه هستهای ما چونان که بايدند
    نه بايدهای ما

    مثل هميشه ،
    آخر حرفم را
    و حرف آخرم را
    با بغض فرو می خورم

    عمريست لبخندهای لاغر خود را
    در دل ذخيره می کنم
    باشد
    برای روز مبادا
    اما در صفحه های تقويم
    روزی به نام روز مبادا نيست

    آن روز هر چه باشد
    روزی شبيه ديروز
    روزی شبيه فردا
    روزی شبيه همين روزهای ماست
    اما کسی چه می داند
    شايد امروز نيز
    روز مبادا باشد

    وقتی تو نيستی
    نه هستهای ما چونان که بايدند
    نه بايدهای ما

    هر روز بی تو
    روز مباداست !

  4. #4
    Behrooz
    Guest

    پاسخ : شعرهايي كه خيلي دوست دارم

    وقتي كه من بچه بودم از اسماعيل خويي


    وقتي كه من بچه بودم
    پرواز يك بادبادك
    مي بردت از بام هاي سحر خيزي ي پلك
    تا
    نارنجزاران خورشيد
    آه
    آن فاصله هاي كوتاه
    وقتي كه من بچه بودم
    خوبي زني بود
    كه بوي سيگار ميداد
    و اشكهاي درشتش
    از پشت آن عينك ذره بيني
    با صوت قرآن مي آميخت
    وقتي كه من بچه بودم
    آب و زمين و هوا بيشتر بود
    و جيرجيرك
    شبها
    در متن موسيقي ماه و خاموشي ژرف
    آواز مي خواند
    وقتي كه من بچه بودم
    لذت خطي بود
    از سنگ
    تا زوزه آن سگ پير رنجور
    آه
    آن دستهاي ستمكار مظلوم
    وقتي كه من بچه بودم
    مي شد ببيني
    آن قمري ناتوان را
    كه بالش
    زين سوي قيچي
    با باد مي رفت
    مي شد
    آري
    مي شد ببيني
    و با غروري به بيرحمي بي ريايي
    تنها بخندي
    وقتي كه من بچه بودم
    در هر هزاران و يك شب
    يك قصه بس بود
    تا خواب و بيداري خوابناكت
    سرشار باشد
    وقتي كه من بچه بودم
    زور خدا بيشتر بود
    وقتي كه من بچه بودم
    بر پنجره هاي لبخند
    اهلي ترين سارهاي سرور آشيان داشتند
    آه
    آن روزها گربه هاي تفكر
    چندين فراوان نبودند
    وقتي كه من بچه بودم
    مردم نبودند
    وقتي كه من بچه بودم
    غم بود
    اما
    كم بود

  5. #5
    Behrooz
    Guest

    پاسخ : شعرهايي كه خيلي دوست دارم

    اين شعر متعلق به شاعري جوان از ديار آذربايجان است .
    صـابـر سـرابـي شاعري توانا و گمنام :

    تو خوبي به همان شكل كه من مي خواهم
    شايد اين قدر كه من مي گويم نيستي خوب و قشنگ
    ليك سخن مجنون است
    كه به ليلي بايد ز نگاه تر مجنون نگريست
    هر شبانگاه كه من چشم مي بندم و
    خود را با تو سر آن قله كوه همسفر مي بينم ،
    باز آن صخره سرد قد علم كرده و
    ماه خنده به لب
    ديدگان بگشوده در آيينه شفاف سپهر
    مي شمارم همه شب من رقم اخترها را
    عدد من همه شب از رقم اختران يك عدد بيشتر است
    و تو آن يك بيشي

    من نفسهاي ترا
    بهر آرامش اين قلب تب آلوده خواهانم . . .

  6. #6

    قیصر امین پور

    قیصر امین پور از شاعران ارزنده ی معاصر ماست که اشعار بسیار زیبا و پر معنی دارد.
    قیصر امین‏پور متولد دوم اردیبهشت 1338 دزفول است .وی تحصیلات ابتدایی و متوسطه خود را در گتوند و دزفول به پایان برد سپس به تهران آمد و دکترای خود را در رشته زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران در سال 1376اخذ کرد. وی فعالیت هنری خود را از حوزه اندیشه و هنر اسلامی در سال 1358 آغاز کرد .

    در سال 1367 سردبیر مجله سروش نوجوان شد. و سپس تدریس در دانشگاه الزهرا .. و كتابش با نام هاى «ظهر روز دهم» و «به قولى پرستو» در همان سالهاى نشریعنى در سال هاى 1365 و 1375 جایزه جشنواره كتاب كانون پرورش فكرى كودكان و نوجوان را از آن خود كرد.

    شعر زیر یکی از اشعار زیبای وی است :

    اعتراف

    خارها
    خوار نیستند
    شاخه های خشک
    چوبه های دار نیستند
    میوه های کال کرم خورده نیز
    روی دوش شاخه بار نیستند
    پیش از آنکه برگهای زرد را
    زیر پای خویش
    سرزنش کنی
    خش خشی به گوش می رسد :
    برگهای بی گناه
    با زبان ساده اعتراف می کنند
    خشکی درخت
    از کدام ریشه آب می خورد !

    زنده یاد قیصر امین پور
    تصاویر پیوست شده تصاویر پیوست شده
    • نوع فایل: jpg 030.jpg (11.5 کیلو بایت, 13 نمایش)

  7. #7

    ناگهان چه قدر زود دیر می شود !

    حرفهای ما هنوز ناتمام...
    تا نگاه می کنی:
    وقت رفتن است
    بازهم همان حکایت همیشگی !
    پیش از آنکه با خبر شوی
    لحظه ی عظیمت تو ناگزیر می شود
    آی...

    ناگهان
    چه قدر زود
    دیر می شود!


    از :قیصر امین پور

  8. #8
    مدیر سیستم های مدیریت محتوا Ali_Mojarad آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Nov 2007
    نوشته
    4

    پاسخ : ناگهان چه قدر زود دیر می شود !

    خطوط منحنی اندامت

    هر انسانی را به صلح وا می دارد



    و تورا که جنگ هفتاد و دو ملت بر شانه ات سنگینی می کند

    جز لبخندی و سکوتی،جوابی نیست

    ...



    دستم را رها می کنی

    و مدام از رفتن حرف می زنی...

    اما آخر نمی گویی ، پاهایم را کجا گذاشته ای؟

    ...



    دستت که بالایش دستی نیست

    که دستی نیست بالایش

    روی دستم مانده

    مانده روی دستم

    شراب شده لعنتی!



    و " شگفتا که مرا بدین مستی راهی نیست"*

    ...





    چه سوءتفاهمی!

    چشمهای روشن تو

    بر زمینه ی تیره ی من

    ...

    *از احمد شاملو شعر هجرانی

  9. #9

    راز _ فریدون مشیری

    راز

    آب از دیار دریا
    با مهر مادرانه
    اهنگ خاک می کرد
    برگرد خاک می گشت
    گرد ملال او را
    از چهره پاک می کرد
    از خاکیان ندانم
    ساحل به او چه می گفت
    کان موج نازپرورد
    سر را به سنگ می زد
    خود را هلاک می کرد

    فریدون مشیری

  10. #10
    mehranam
    Guest

    پاسخ : راز _ فریدون مشیری

    قـیـصر امــیـن پــور

    من بـه چـشم‌هـای بـی‌قـرار تـو قـول می‌دهـم

    ریـشه‌هـای مـا بـه آب

    شاخـه‌هـای مـا بـه آفـتاب مـی‌رسد

    مـا دوبــاره سبـــز می‌شویـم‬.

Tags for this Thread

Bookmarks

قوانین ارسال

  • You may not post new threads
  • You may not post replies
  • You may not post attachments
  • You may not edit your posts
  •